مقدمه
براي سالها، حتي قرنهاي بسياري بر اين باور بودند كه زنها نميتوانند الكلي يا معتاد شوند. بنابراين نيازي به بررسي چگونگي معتاد شدن، درمان و بهبودي آنان نبود. اين عدم پذيرش و در نتيجه نبود فرضيه اعتياد و بهبود تا تولد جنبش زنان در دهة 1960 تا 1970 ادامه داشت. اين انقلاب اجتماعي و سياسي زن را بگونهاي ديگر تعريف كرد و او را از مرد جدا ساخت و همانگونه كه فمينيستها آرزو داشتتند زن را با مرد برابر ساخت. در نتيجه اين تغييرات زنان نيز در جرگه الكليها و معتادين قرار گرفتند و زمينه بررسي و تحقيق درباره اعتياد مبتني بر جنسيت آغاز شد. امروزه ادبيات اين موضوع گسترده و با نفوذ است و زن و اعتياد و درمانهاي بخصوص زنان را مورد بررسي قرار ميدهد، با اين وجود اكنون چهكاري براي انجام شدن باقي مانده است؟
كار بسيار، موفقيتهايي كه زنان توانستند براي ديده شدن و پذيرش اعتيادشان به دست آورند همراه با تناقض و تعارضات اجتماعي، سياسي و رواني بوده است. نيازي كه زنان براي جدا شدن و قايل شدن تفاوت با مردان برآن تأكيد داشتند و براي كشمكشها اجتماعي، سياسي شناخته شدن و برابري جنسيت آنان لازم بود، جنبه منفي پنهان و متناقضي را در هنگام درك و درمان اعتياد بهمراه داشت. اين چارچوب مقابلهاي مقايسه جنسيت، ممكن است زنان را در حالتي رقابتي با مردان قرار دهد كه بوسيله آن به حفظ قدرت بپردازند كه اين خود موجب ميشود آنها توان پذيرفتن تجربه اصلي انسان در مورد از دست دادن كنترل يا ضعف نداشته باشند در حاليكه براي بهبودي ضروري است، اين فصل روشي را براي تفكر در مورد زنان و اعتياد ارايه مينمايد كه ديدگاه جنسيتي را گسترش ميدهد:مدل رشد(developmental model ) فرآيندي از اعتياد و بهبود. قسمت اول اين فصل تناقضهاي مهمي را كه زنان با آن روبرو هستند مورد بررسي قرار ميدهد، براي مثال، اينكه چطور زنان براي تمايز و تشابه در شناسايي بنيادي با مردها بصورت همزمان مبارزه ميكنند، بعد از اين به تاريخچه زن و اعتياد خواهيم پرداخت كه اين خود به بحث در مورد ديدگاههاي جنسيتي معاصر ميانجامد كه به بررسي درمان اعتياد زنان ميپردازند. سرانجام در اين فصل، طرحي از مدل رشد اعتياد ارايه ميشود، با اين توصيه كه چارچوب مورد نظر براي فهم تجارب پيچيده زنان و بخصوص فهم تفاوتهايي بين زنان ضروري است.
در اين فصل نگاهي به زن و اعتياد از ديدگاه رشد مياندازيم ديدگاهي كه حول تجربه اصلي فقدان كنترل، معتاد شدن و بهبودي حاصل كردن ميچرخد. اين ديدگاه همچنين تفاوتهاي بارزي بين مردان و زنان در آنچه كه اعتياد و بهبودي تلقي ميگردد قايل است. در اين ديدگاه تفاوتهاي بزرگي بين زنان و مردان از حيث چگونگي معني كردن اعتياد وجود دارد.
هدف اين فصل گسترش راههاي تفكر در مورد زنان و باز كردن سوالات بيشتر، تناقضهاي بيشتر و موضوعات بيشتر براي درمانگرهاست تا در درك و درمان زنان بكار گيرند.
ديدگاه زنان
تجارب مربوط به معتادشدن و خود را معتاد محسوب كردن اغلب در تضاد با بسياري از نظرات اجتماعي، سياسي مرتبط با مبارزه طولاني زنان براي برابري با مردان است. اين تناقضات موجود در ديدگاهها ميتواند باعث ايجاد تعارضاتي براي زنان شود موانعي را براي پذيرش و درمان اعتيادشان بهمراه داشته باشد. اين موضوعات شامل(1) معاني مختلف مفهوم اكتساب قدرت، (2) ادامه برچسب، (3) نگاه كردن به زنان در يك چارچوب اقليتي، جنسي است.
كسب قدرت
ايده كسب قدرت براي زنان در رابطه با موقعيت اجتماعي، سياسي، اقتصادي شامل مقابله با وضعيت موجود، بخصوص نابرابري و برتري مردان و فشار شديد آنان براي تغيير و به دست آوردن برابري است. اين چالش شامل مقايسه گذشته با حال، مقايسه جنسيتها و اقليت و اكثريت با توجه به قدرت و ميزان دارا بودن آن توسط افراد است. مبارزه براي برابري مستلزم تيزبيني و تحليل چيزي است كه باعث كاهش قدرت شود. تمركز بر نياز به قدرت و موقعيت برابر ميتواند متضمن اين نكته باشد كه افزايش قدرت زن در ارتباط با مرد تنها از اين راه امكانپذير است. اكتساب قدرت زن و بهبودي در اعتياد از نظر روند اكتساب قدرت در عرصههاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي متفاوتند. روند تسليمي وجود دارد كه نشانه بهبودي مؤثر فرد است و آن وقتي است كه زن معتاد بپذيرد كه براي كنترل مصرف مواد يا الكل و يا هر دو داراي عدم توانايي كامل است. اين پذيرش ضعف شامل مفاهيم و بيان اين ضعف است كه با كسب قدرت آنان از نظرسطح اجتماعي، سياسي واقتصادي همخواني ندارد.
زماني كه خواهان نجات از اعتياد هستند با تعارضي داخلي دست به گريبانند كه نميتواند با تمايل آنان براي كسب قدرت بيشتر رفع شود. اما اين امر مستلزم بازسازي روابط آنها با خودشان است ; يعني ابتدا با پذيرش ضعف نسبت به مواد، سپس، زندگي خود را بر صداقت و مسئوليت شخصي استوار كردن كه منجر به پيروزي از نوع ديگري ميشود: آزادي از سلطة يك واقعيت خطرناك. اين تفاوتها براي كسب قدرت ميتواند براي زنان در هنگام بهبودي مشكل ايجاد كند. براي عدهاي از آنان، وارد شدن به دوران بهبودي ممكن است در آغاز احساس ضعف را بوجود آورد و منجر به رها كردن جنبش بزرگتر زنان شود. فهم اين تفاوتها ميتواند باعث كاهش اين تضاد شود: زنان ميتوانند در روند روبه رشد بهبودي وارد شوند و در همان حال تعهدشان به جنبش زنان و منافع حاصل از آن را حفظ نمايند.
از نظر تاريخي الكليسم در زنان، ضعف اخلاقي انگاشته شده است و ديدگاهي بوده است كه تا امروز ادامه يافته است. فمنيستها كه سعي دارندموقعيتي برابر مردان بيابند كوششهاي بسياري را براي شناخت، آشكار بودن و برابري حقوق زنان انجام دادهاند. در رابطه با اعتياد، هرچند، اين پيروزي استعاري بوده است. زنان حق پذيرفتن اعتياد و الكلي بودن خود را دارند، با وجود اينكه هنوز براي زنان داراي مضمون اخلاقي منفي و انگ اخلاقي است. زنان بصورت متناقضي اين حقوق را دارند، كه مشكل اخلاقي خود را بپذيرند.
زن بعنوان اقليت ديدگاه جنسيتي
در كنار چالشي كه در مورد برچسب و انگ اعتياد وجود دارد اين مسأله هم هست: كه چطور كشمكش سياسي براي برابري جنسيتي را با تجربه فقدان كنترل آشتي داد، با وجود چارچوب رقابتي و دو مقولهاي برابري جنسيتي و زباني كه براي تأكيد بر كنترل و قدرت استفاده ميشود. گرگوري باتسون اين تناقض آشكار را مورد بررسي قرار ميدهد و اينگونه اظهار ميدارد( 1971 ) كه اعتياد اساساً در مورد "خود " است و هميشه يك موضوع شخصي است. باتسون چارچوب تعيين كنندهاي را براي فهم الكليسم بعنوان كشمكش با خود مطرح ميكند. به نظر وي فرد الكلي در جنگي رقابتي و متقارن درگير است. قسمتي از خود بر قدرت بيش از حد در كنترل نوشيدن الكل باور دارد. قسمت ديگر خود، قرباني واقعيت فقدان كنترل است. اين بحثي دومقولهاي است كه فرد الكلي را در مقابل خود قرار ميدهد، يعني دفاع از وجود محدوديتها و در همان حال شكستن آنها. فرد به خود ميگويد«ميتوانم نوشيدنم را كنترل كنم» در حاليكه مرتباً كنترلش را از دست ميدهد. قسمت غالب و برنده هر فرد(باور به امكان كنترل) جاي خود را به قسمت بازنده و سلطهپذير ميدهد. (پذيرفتن واقعيت فقدان كنترل).
رهايي از اين وضعيت ناخوشايند زماني ممكن است كه فرد شكست واقعيت از دست رفتن كنترل و عدم توانايي، را بپذيرد. فرد الكلي با محدوديتهاي بشري مواجه ميشود و ضعف را تجربه ميكند و به نقطه "تسليم " و "به انتها رسيدن " ميرسد(Tie bout, 1949, 1953 ) عقيده كنترل را از دست ميدهد و به بيرون از خود متوسل ميشود. اين از دست رفتن باور به قدرت خود براي كنترل الكل، شخص را از كشمكش داخلي و قطبي ميرهاند.
چارچوب مقايسه جنسيتي ميتواند بر همين ساختار تقارني عمل كند، بخصوص در "جنگهاي " جنسيتي، اجتماعي، سياسي كه زنان براي قدرت در برابر مردان و "عليه " آنان ايستادهاند. قدرتي كه آنها را برابر سازد و نمايان سازد.
نظريههاي جنسيتي رقابتي ساختار دو مقولهاي را كه بر قطبيشدگي و تمايز تأكيد دارد تقويت مينمايد. اين ساختار ميتواند به تفكري خشك منجر شود و يا به نتايجي برسد كه زنان را از گرفتن موضع مخالف مردان بازدارد. اين چارچوب دومقولهاي هم عدم پذيرش و هم حالت دفاعي داشتن را برميگيرد. چونكه يك برنده و يك بازنده را ميطلبد، يك مهاجم و يك قرباني. زنان به مبارزه خواهند پرداخت تا جنبههايي از تجربه خود را كه در آن تأييد به معني قبول شكست و ضعف است انكار كنند و بعضيها ناچارند نداشتن كنترل و اين شكست يا نقص را در چارچوبي خشك و غيرقابل انعطاف بپذيرند.
در بافتي سياسي، چارچوب جنسيتي زنان را بصورت اقليتي كه هميشه در ردة دوم و سلطهپذير مرد بوده است مورد تأكيد قرار ميدهند. از اين ديدگاه، زنان قرباني سلطه مردان بودهاند. ميدان مبارزه جنسيتي برنده- بازنده نطفه آسيب اعتياد را در خود بازسازي ميكند. همانطور كه باتسون ميگويد: كشمكش براي كنترل عليه واقعيت فقدان كنترل است. در اين دومقولگي متضاد چارچوب رقابتي، بر اعمال "قدرت بر خود و ديگران " تأكيد ميكند، براي زنان مشكل است كه فقدان كنترل را بپذيرند در حالي كه ادعاي قدرت داشته باشند و همزمان ضعف خود را انكار كنند. در تعريف اعتياد زنان به مواد از طريق ديدگاه جنسيتي رقابتي، خطري وجود دارد و آن اين است كه چنين بينشي ميتواند بصورت متناقضي زنان را از تمركز بر خود دور نمايد.
جنگ جنسيتي سياسي، دشمن را طرف ديگر فرض ميكند. زني كه معتاد است عليه خود مشغول جنگ است. اما براي او مشكل است كه مسئوليت شخصياش را در فقدان كنترل بشناسد و بپذيرد و در صورتيكه بر تقويت قدرت و كنترل خود متمركز است، نقش فعال خود را در اعتياد قبول كند.
مشكل ديدگاه جنسيتي از مقايسه جنسيت نيست بلكه از ديدگاه سازماندهي رقابتي است كه در ديدگاه اقليت وجود دارد. زنان هميشه جايگاه اقليت را در چارچوب جنسيتي رقابتي گرفتهاند. از نظر تاريخي، نقش و هدف هر اقليت در بافت اجتماعي سياسي تعريف و تمايز قايل شدن ميان خود و اكثريت حاكم است. گاهي اوقات هم، تنها هدف بقاست. مرئي و جدا بودن نيازمند مخالفت و ايستادگي است، اقليت در برابر سلطه اكثريت.
اگرچه در قلمرو اجتماعي، سياسي اين امر مهم است، اما تمركز مستمر بر مبارزه اقليت عليه اكثريت حاكم، هنگامي كه زمان به خود و اعتيادشان بعنوان يك كشمكش داخلي مينگرند، بر ضد آزادي آنان نيز قدعلم ميكند. ديد اقليت نيازمند تمركز و تأكيد خارجي (حاكميت اكثريت) و نگرش براي دفاع و آمادگي است. چارچوب تعريف خود اجازه تأكيد و رشد به سوي داخل را از درون ميدهد.
حركت به سوي مفهوم گستردهتري از فرايند انساني- جدا از دوگانه بودن و رقابتي بودن چارچوب جنسيتي زنان را از جايگاه قهري "اقليت " برداشته و آنها را براي خود- كاوي مستقل، و پيشرفت آزاد ميكند. ديد گستردهتر فرايند انساني مستلزم قبول مسئوليت شخصي براي اعتياد خويش است، مسئوليتي كه فقط فردي است و مربوط به خود شخص است. قبول مسئوليت شخصي به صورت متناقض نيازمند پذيرش خود و پذيرش عامليت است(قبول و پذيرفتن اينكه در اعتياد خود شركت كننده فعالي باشيم)، راهي كه به برابري و آزادي ميانجامد.
زنان اغلب بين موقعيت ايستادگي عليه اكثريت مرد با هدف برابري و آزادي و شناخت تجربه مشترك انساني كه مستلزم قبول خود است گير افتادهاند. در قبول مسئوليت شخصي براي عدم كنترل، زنان "خودي " برابر و جدا را به دست آوردهاند كه باتلاش زياد در كشمكش با مردان حاصل شده است. اما هنوز براي زنان سخت است كه هر دو را انجام دهند: يعني حفظ خود زنانه متفاوت و تجربه بزرگتري كه در آن با مردان شريك باشد. در چارچوب جنسيتي، آنها ممكن است احساس نمايند كه به جنبش زنان خيانت ميكنند، يعني ممكن است پذيرش فقدان كنترل- مخصوصاً اعتياد- بعنوان فقدان خود، بيشتر از متضاد آن يعني وجود خود و آزادي شخصي دركشود. اين دوراهي با زبان رقابتي، تهاجمي تشديد ميشود. در بافت سياسي مبارزه براي برابري اغلب بعنوان جنگي براي قدرت و كنترل درك شده است: جنگي براي برابري كه با كسب قدرت يكسان است.
اگرچه براي حقوق اجتماعي و سياسي زن مهم است، اما مفهوم كسب قدرت ميتواند باعث بازدارندگي و سردرگمي زني شود كه فقدان كنترل بر اعتيادش را پذيرفته است. در اين بافت ايده كسب قدرت ممكن است چارچوب رقابتي و دومقولهاي و آسيب شناسي كشمكش اعتيادي را براي كنترل تقويت نمايد. به منظور برنده شدن در اين به اصطلاح "كسب قدرت " ، زن بايد از زير سلطه بودن درآيد و جايگاهي را كه در آن فقدان كنترل بر اعتياد را پذيرفته بود عوض كند، زيرا كه اين "فقدان " را به صورت نادرستي به "تقصير فردي " تعبير ميكنند. "اگر من از طرفي مسئوليت اعتياد را و از سوي ديگر عدم كنترل بر آن را بپذيرم من بعنوان يك زن در مبارزه براي كسب برابري شكست خوردهام. "
با برگشت به نقطه اول، زن ممكن است دوباره ادعاي "قدرت " و "كنترل بر خود "را براي نپذيرفتن اين نتيجهگيري بنمايد.
كسب قدرت به معناي پيروزي بر حريف است يعني موفقيت در كشمكش اعتيادي براي كنترل: من بايد بر نوشيدن الكلم، غذا خوردن و خرج كردن پولم"كنترل " داشته باشم.
اين ديدگاه سياسي كه زنان به "قدرت " نياز دارند و اين قدرت، "غالب "است، خود تقسيم شده را منسجم و يكپارچه ميسازد. براي رها كردن زنان از اين ديدگاه، لازم است تا تفاوتهاي ميان مفاهيم اجتماعي- سياسي، زبان بيان و مفاهيم و زبان نجات يافتن از اعتياد درك شود. در آسيب شناسي نظام دروني شخص الكلي زن هم مصرف كننده و هم قرباني خود است، مقصر در اعتياد و نيز قرباني خودش است. زنان نياز به مدلي دارند كه به آنها اجازه دهد تا مسئول و مقصر رشد و نجات از اعتيادشان باشند.
چنين تضاد معنايي در ايدة فقدان كنترل هم وجود دارد. در مدل رشد، فقدان كنترل زن با شكست يا قرباني شدنش توسط مرد يا زن ديگر برابر انگاشته نميشود. پذيرش فقدان كنترل تسليمي انفعالي نيست بلكه روندي تناقضآميز بسوي استقلال است. زنان و مردان ممكن است براي مواجهه با اين قرباني شدن دوباره به نوشيدن و مصرف مواد مخدر روي آورند اما فقدان كنترل بر اعتياد در نهايت چيزي فردي است. مسأله اصلي براي هر دو جنس پذيرش عامليت و مسئوليت شخصي در اعتياد و معتاد شدن بدون در نظر گرفتن عوامل ديگري از قبيل عوامل فيزيكي، معاشرتي، اجتماعي و فرهنگي است. ديدگاه رشد اعتياد و بهبود زنان را از تناقضهاي انگ اعتياد و دوگانگي در موقعيت اقليت نجات ميدهد. بهبودي حاصل كردن از اعتياد نتيجه رشد استقلال دروني است، اين استقلال حاصل غلبه بركسي يا چيزي نيست. كسب قدرت كسب، خود است كه نتيجه مستقيم پذيرش فقدان كنترل و درگير شدن در فرايند بهبودي است.
تاريخچه
تاريخچة استفاده زنان از الكل و ديگر مواد يكي از وقايعي است كه يا ناديده گرفته شده و يا تبيينهاي تحريفآميزي در مورد آن ارايه شده است. «تاريخچهاي» دربارة زنان و اعتياد بجز در موارد استثنايي وجود ندارد.
در گذشته زنان الكلي يا معتاد هم وجود داشتهاند اما حاضر به پذيرش اين موضوع نبودهاند. در اواخر قرن نوزدهم زنان مصرف كنندگان تركيبات گياهي ليدياپينكام بودند، اين تركيب شربتي بود كه آنگونه كه برايش تبليغ ميكردند "سرخي را بر گونههاي خانمها ميانداخت " و اين البته ناشي از 30 درصد الكل آن بود. اگرچه «خانمهاي متشخص» ميتوانستند آنرا بعنوان دارو مصرف كنند اما در حضور مردان از آن استفاده نميكردند. و خود زن آنرا بعنوان اعتياد قبول نداشت چونكه اعتياد نه شأن يك "خانم " و نه از نظر اخلاقي قابل دفاع بود. زنان ممكن بود مريض شوند و داروهايي را بصورت مرتب مصرف كنند تا از درد و رنج آنها بكاهند. اما نوشيدن الكل هرگز بعنوان يك دارو سفارش نشده بود، الكلي بودن بيماري تلقي نميشد و يك شكست اخلاقي و نشانه ضعف مردانگي بود و از يك زن ايدهآل انتظار ميرفت، الكل بنوشد. نوشيدن الكل براي مردان در مراسم اجتماعي و فرهنگي صورت ميگرفت و با خود مفاهيم تهاجم، استقلال و حاكميت را در پي داشت. از مردان انتظار ميرفت كه توانايي كنترل نوشيدن خود را داشته باشند. زنان بصورت تاريخي بعنوان خانهدار و پرستار در نظر گرفته شدهاند، ديدگاهي كه زنان را منفعل و زير سلطه و فرمانبردار در نظر ميگرفت و هيچ موقعيت اجتماعي و يا موقعيت معاشرتي نزديكي كه در آن زنان به نوشيدن مواد الكلي روي آورند وجود نداشت. پس آنطوريكه ساندماير( 1980 ) بيان ميكند، آنها مجبور بودند بطور مخفي به نوشيدن الكل رو آورند.
تاريخچة زنان و اعتياد از نظر واقعيتهاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و روان شناختي در طول زمان متفاوت است.
تا اواخر قرن نوزدهم زنان بعنوان جنس دوم و طفيلي مردان و فرمانبردار آنها انگاشته ميشدند. بنابراين استفاده زنان از مواد در حد و متناسب با نقش درجه دوم آنها قابل قبول بود. زنان در هر بافتي كه ممكن بود بعنوان عاملين و صاحبان حقوق خود شناخته شوند غايب و گمنام بودند، يعني ديدگاهي كه براي زنان حق برابري تلويحي بهمراه داشت.
تاريخچة زنان و اعتياد موازي و همراه با غياب و گمنامي آنها بود. زنان معتاد همواره وجود داشتهاند اما نه بصورت آشكار و نه در يك گروه. استفاده آنان از مواد در صورت پذيرش آنان بايد بگونهاي توجيه ميشد كه موقعيت نابرابر، غير رقابتي و ايدهآل آنان را حفظ ميكرد و دليلي بر ناتواني جنسي آنان تلقي ميشد. استفاه از مواد بصورتهايي پنهاني، تحت عنوان استفاده از دارو هم وجود داشت: مثل داروي ليدياپينكهام. اما پذيرفتن استفاده از مواد، شناخت مشكلات و امكان درمان تا چند دهه اخير سابقه نداشته است.
دو مقولگي زبان و معني، انكار، انگ و موقعيت اقليت زنان باعث به وجود آمدن گروهي از افراد الكلي گمنامي شد كه مبتني بر تجربه مردانه بود و AA نام داشت.
(AlcoholicsAnonymous ) از همان اول در سال 1953 از زنان عضو ميپذيرفت. اما آنها هميشه بدليل تعداد كم و هم به دليل نبود ديد مربوط به اعتياد زنان در اقليت بودند. اين ديدگاه كه زنان معتاد نميشوند در صورتي ميتوانست ادامه يابد كه زنان الكلي، را بعنوان زنان شكست خورده مستثني ميكرد. بنابراين، در ابتدا زنان در گروه AA بعنوان زيرمجموعه و احتمالاً با نيازهاي ويژه وارد شدند، اما تجربه آنها در مورد اعتياد ميبايست با رويكرد مردانه سلطه جور ميبود. در حقيقت اينكار صورت گرفت. فقدان كنترل، تجربه مشخص اعتياد و هويت اصلي هردوي زن و مرد در گروه AA بود. اما هيچ يك از زنان با نوشيدن بيرويه و فقدان كنترل موافق نبودند.
سالها زنان در گروه AA در اقليت بودند. در اولين چاپ كتاب big book به شرح حال يكي از اين زنان پرداخته شده و سپس به مرور زمان بر ميزان آنان افزوده شد. سال 1998 در ارزيابي كه از گروه AA به عمل آمد. زنان 34 درصد كل افراد زير30سال را در گروه داشتند (Alcoholics anonymous 1999 ).
چونكه جلسههاي الكليها و بيشتر ادبيات آنها متوجه تجربه مردان بود، جاي شگفتي نيست كه تحقيقهاي اوليه و ارجاعات باليني آنان زنان را زيرمجموعهاي در زير سلطه مردان مينگريست. در متن مهمي كه 1962 چاپ شد(Hirsch, 1962 )، زنان 6 صفحه از مطالب را بخود اختصاص دادند و با عنوان مشكل ويژه از آن نامبرده شده بود. تجربه زنان نيز از اعتياد جداي از تجربه مردان در نظر گرفته شده بود و اعتياد زنان را انحرافي از آسيبشناسي "طبيعي“ " و اعتياد مردان در نظر ميگرفتند.
قسمت عمدهاي از تأكيد بر جنسيت در سالهاي اخير از ميان بردن انكار اعتياد زنان بوده است و اگرچه چالشي كه در مورد اين انكار وجود دارد موفق بوده است، اما هنوز الكلي بودن زنان وجهه ايدهآل و خوشايند زنان را زير سوال ميبرد. و اگرچه زنان امروزه بعنوان گروهي از معتادين شناخته شدهاند اما هنوز اين انگ باقي مانده است. زناني كه دچار اعتياد هستند، هم توسط خود و هم توسط ديگران بعنوان افرادي در نظر گرفته ميشوند كه شكست خوردهانداما اين مسأله براي مردان صادق نيست. شكست و مشكل اخلاقي زنان چالشي در برابر چهره زن بعنوان چهرهاي فداكار، بخشنده و مهربان و بيتهاجم است.
تناقض عظيمي كه وجود دارد اين است كه با پذيرش واقعيت عدم كنترل، زن از سلطة مقايسه خود با ديگران بيرون ميآيد و مسئوليت شخصي فقدان كنترل راميپذيرد. اين برابري واقعي، محسوس و دردناك است. و ادعاي احساس عامليت و خويشتني ميكند.
فقدان كنترل، معيار مناسبي است، چون تجربه جهاني نوع بشر براي قرنها، از دست دادن كنترل نسبت به الكل و ديگر مواد مخدر مختص مردان بوده است. زنان بعنوان افرادي كه به صورت ايدهآل حامي، بازدارنده و پرورش دهنده هستند نميتوانند كنترل خود را از دست بدهند.
در بيست و پنج سال اخير، تصديق اعتياد زنان بطور قابل توجهي افزايش يافته است. امروزه، كليه كتابها چه در زمينه نظري (Bepko, 1991 )و چه در زمينه درماني(Straussner & Zelvin, 1997 ) بر روي زنان متمركز شدهاند. شباهتها و تفاوتهاي زنان با مردان در زمينه سببشناسي، معني، دوره اعتياد و درمان مورد بررسي قرار گرفته است.(Brown, 1977; straussner & zelvin, 1997 ) و درمان حساس زنان مد نظر بوده است(Bloom & Covington, 1999 ). ديدگاه منحصر به زنان اكنون نظريه و شيوه درمان ارايه خاص آنان را ميكند.
تفكر معاصر
به موازات جنبشهاي زنان در ربع آخر قرن بيستم، نظريههاي مربوط به اعتياد زنان حول جنسيت دور ميزند. زنان "عليه " مردان، "در ارتباط با " مردان و "متفاوت از " آنان و با هدف اساسي نگرش آنان جداي از مردان تعريف شدهاند. ديدگاه جنسيتي اختلافات و تمايزات را روشن و سهلميكند.
ديدگاه جنسيتي خيلي مهم بوده و تداوم يافته است. و بخوبي در نظريههاي روانشناسي و رشد (Chodorow,1973:Miller,1976 )،در ارتباط با انواع آسيبشناسيرواني (Gilligan, 1982, HermN, 1992 ) و با توجه به سيستم قضايي مجرمانه(coving ton, 1998 ) مورد بررسي قرار گرفته است: اين نظريهها براي درك اعتياد عملياتي شدهاند. همانگونه كه كاوپنگتون به آن اشاره ميكند، فهم تفاوتهاي بين زن و مرد منبع قدرت و توانايي است. او براين نكته تأكيد ميكند كه برابري به معناي همانند بودن نيست. زنان ممكن است نيازهاي درماني متفاوت نسبت به مردان داشته باشند. او همچنين بر اهميت درمان فردي براي زنان تأكيد ميكند، نگرشي كه مدل رشد را تسهيل ميسازد و برآن تأكيد ميكند.
بررسيها و متنهاي بسيار جالبي در مورد تجربه خاص زنان و نيازهاي درماني آنها وجود دارد. اگرچه زنان از نظر تاريخي هميشه زيرگروه معتادين مرد بودهاند، ديگر نظريه طفيلي بودن و ضميمه بودن به مردان، امروزه غالب نيست. بيشتر مراكز درماني تفاوت بين زنان و مردان را ميپذيرند و بسياري از آنها برنامههاي جداي درماني براي زنان ارايه ميكنند. بعضي به انتقاد از گروه AA در مورد عدم بكارگيري زبان بيطرف ميپردازند. اما بعضي از نوشتههاي گروه AA و بسياري از كتابهاي رايج مربوط به زنان به موقعيت جداي آنها مشروعيت بخشيدهاند.
امروزه محققين، متخصصين باليني و نويسندگان به اهميت چارچوب درماني مختص زنان واقفند. مسألة مهم اينست كه اين ديدگاه را با چارچوب جنسيتي اشتباه نگيريم. ديدگاه دوم، ديدگاهي رقابتي است. اين فصل به ارايه تصويري پيچيدهتر و عميقتر و گستردهتر از زنان ميپردازد. اين ديدگاه عوامل مختلف را درنظر ميگيرد و به بيان تفاوتهاي ميان زنان ميپردازد. مدل رشد اينكار را تكميل ميكند.
تمركز جنسيتي معاصر
امروزه اعتياد زنان مورد پذيرش واقع شده است: يعني زنان هم ميتوانند معتاد باشند و هم در مقياس بسيار زيادي معتاد هستند. بسياري از نويسندگان از جمله استراوسنر( 1997 ) به بيان سببشناسي و تجربه زنان از اعتياد پرداختهاند. استراوسنر به بررسي نظريه تفاوتهاي جنسيتي فرويد در مقايسه با ديدگاههاي فمنيستهاي معاصر دربارة رشد جنسيتي پرداخته است و بر تفاوتهاي زيستي و اجتماعي فرهنگي آنان تأكيد ميكند. در مركز اين ديدگاه فيمينيستي، مدل معاشرت با خود قرار دارد(Byington, 1997 )، كه در 1981 در مركز مطالعات رشد استون در كالج ولسلي به آن پرداخته شد و به مپيلر( 1976 )، گيلگان( 1982 ) و چودودو( 1978 ) نسبت داده ميشود. اين نظريه بين مردان و زنان براساس وابستگي تفاوت قايل ميشود: زنان به دنبال وابستگي و ارتباط بعنوان راهي براي يافتن هويت زنانه خود هستند، در حالي كه مردان بدنبال جداشدن و تفرد بعنوان راهي براي يافتن خود و هويت مردانه خويش هستند. با تشخيص راههاي مختلف رشد سالم، نظريهپردازها زنان را از مقام زيرگروهي منحرف كه در رشدش ناتوان بوده است به گروهي متمايز و جدا با راه و هدف رشد متفاوت ترقي دادهاند.
در اين ديد قابل قبول از رشد جنسيتي، استراوسنر( 1997 ) به بيان درك امروزي از زنان و اعتياد ميپردازد. او تفاوتهاي همهگيرشناسي را در انتخاب ماده و تكرار استفاده از آن بيان ميكند. براي مثال، مردان احتمالاً در استفاده از داروهايي مانند كوكائين و آمفتامين راحتتر هستند. زنان با اين وجود اين مواد را بعنوان ابزارهايي براي غلبه بر مشكلاتشان توجيه ميكنند مانند وزن يا افسردگي(Straussner, 1997 ).
استراوسنر( 1997 ) تحقيقاتي را كه در مورد تفاوتهاي موجود در الگوهاي تشخيص دومقولهاي يا اختلالات همزمان انجام شده است را بيان ميكند. دركل، مردان احتمال بيشتري دارد كه اختلالات ضد اجتماعي و يا اختلالات تكانهاي داشته باشند در حاليكه زنان احتمال بيشتري دارد كه به افسردگي، هراس و اختلالات غذايي دچار شوند. توافق گستردهاي بر سر اين موضوع وجود دارد كه بسياري از زنان كه نشانههاي مزمن و حاد را در گذشته و حال تجربه كردهاند ممكن است اعتياد آنها تشديد شود و به مشكلاتشان در درمان و بهبود بيافزايد.
استراوسنر همچنين به بيان تفاوتها ميپردازد مثلاً اينكه چرا و چطور زنان به استفاده از مواد ميپردازند و تفاوتهاي زيستي جسمي بخصوص در ارتباط با كاركرد تناسلي آنها و مشكلاتي كه براي بارداري و وضع حمل آنها پيش ميآيد را نيز بيان ميكند. او همچنين به شرح "سبكهاي آسيبشناسي " متفاوت براي مردان وزنان ميپردازد. بر اساس نظر رابينز ( 1989 )، زناني كه به استفاده از مواد ميپردازند احتمال افسردگي، اضطراب و احساس گناهشان بيشتر از مردان است. تمامي اين تفاوتها اكنون در طراحي و فراهم نمودن آنچه بعنوان درمان جنسيتي تخصصي شده است در نظر گرفته ميشود.
فراسوي جنسيت
استراسنر و زلوين (1997) تفاوتهاي بين مردان و زنان را بدون داشتن معيار و يا نرم، مقايسه تعريف و توصيف ميكنند. آنها تفاوتهاي نظري را بين جنسيتها در نظر ميگيرند كه بر ارزيابي و درمان مؤثر باشد. در نظر آنان، زنان و مردان جدا، برابر و متفاوت هستند.
اين فصل به بيان عدم استفاده زنان از تجربه مردان بعنوان استاندارد ميپردازد، اما بر شباهتها و تفاوتهاي بين مردان و زنان و حتي در بين زنان تأكيد دارد. درك زنان بواسطه خودشان و نه با دادن تعليم افراطي و يكسان انگاشتن همه زنان، ميسر است.
فردي كردن ارزيابيها و درمانها براي زنان و شناخت عوامل چندگانه دخيل در ديدگاههاي به خصوص و فردي زنان ضروري است، چارچوب رشد برروابط زنان با خودشان و ديگران تأكيد دارد. اين ديدگاه بر فرد تأكيد دارد يعني چطور در مورد اين زنان خاص بايد فكر كرد و چطور با اين چارچوب، در اين سنين و در اين مورد رفتار كرد.
اعتياد چيست؟
اين فصل اعتياد را بعنوان روندي تكويني تعريف ميكند كه توسط تجربه عميق از دست رفتن كنترل در روند اعتياد و پذيرش عدم كنترل بعنوان اساسي براي رشد خود در دستيابي به بهبودي سازمان مييابد. ذكر اين نكته مهم است اگرچه ممكن است تكان دهنده باشد، كه عدم كنترل، بعنوان يك تعريف و تجربه، دقيقاً براي مرد و زن يكسان است. اعتياد ناتواني، در توقف بطور قابل توجه و قابل پيشبيني در استفاده از ماده يا رفتاري است كه زماني آغاز شده است.
در مدل رشد اعتياد، هر دو جنسيت داراي رابطه آسيبشناسانهاي با ماده اعتيادآور و روند اعتياد هستند. افراد احساس نياز دردناكي به الكل، سكس، قمار يا غذا پيدا ميكنند براي مثال هروقت كه بنا به نياز به انجام آن مبادرت كنند ديگر توانايي متوقف كردن آن را ندارند. معتاد شدن روند تكراري انجام كاري است كه براي ارضا يا تسكين يك تجربه دروني است كه معمولاً تهديد عاطفي يا واقعي را براي امنيت شخصي در پي دارد. هم زنان و هم مردان نياز دارند كه از وابستگي آسيبشناسانه خود جدا شوند تا بتوانند بعنوان افرادي سالم رشد كنند.
جداشدن از وابستگي ناسالم در خلاء صورت نميگيرد. در عوض، از طريق انتقال به ارتباطي جديد با موضوع سالمتر صورت ميگيرد. براي بسياري از افراد، مورد جديدي كه به آن دلبستگي مييابند عبارت است ازAA, NA,OA يا برنامه دوازده مرحلهاي ديگر كه مردم را به چيزهايي وابسته ميكند تا بتوانند به ترك مواد مخدر دست يابند و آنرا حفظ كنند. افراد تشويق ميشوند تا خود را با جلسات، بحثها، تماسهاي تلفني و گذراندن مراحل اعتياد مثبت يا چيزهاي ديگر سرگرم كنند. افرادي كه تازه بهبودي حاصل كردهاند از انواع ديگر كارهاي حمايتي استفاده ميكنند مانند برنامههاي درماني، مذهب و يا تركيبي از اينها.
در فرهنگي كه كنترل خود و كارآمدي فرد مورد نظر است، افراد معمولاً وابستگي را منفي و ناخوشايند فرض ميكنند. ايده وابستگي بخصوص وابستگي در طول عمر توسط بسياري از افراد، يعني مراجعين و متخصصين باليني چيز خوبي انگاشته نميشود. اين ديدگاه منفي وابستگي، توانايي مردان و زنان را براي عدم كنترلشان تضعيف ميكند چونكه قبول آن به معني وابستگي است.
قبول عدم كنترل با ديدگاهها و نظريات جنسيتي معاصر مشكل پيدا كرده است. از مردان انتظار ميرود كه از روابط وابستگي خود "جدا " و "مستقل " شوند، كه اغلب بدان معني است كه هرگونه نيازي را انكار كنند. پذيرش وابستگي به الكل يا هر ماده ديگر يا روند ديگري بصورت خودكار و اتوماتيك به معني پذيرش شكست است.
نيازهاي وابستگي براي زنان در مدل معاشرتي قابل قبول است و بر اهميت "ارتباط " براي زنان تأكيد ميكند. هنوز، تأكيد اجتماعي سياسي بر كسب قدرت، پذيرش وابستگي زنان را خنثي ميسازد و يا حداقل اينكه تأكيد بر اين قدرت براي زنان ايجاد تعارض ميكند.
هم مردان و هم زنان وابستگي غيرسالمي دارند كه لازم است از آن جدا شوند و هر دو نيازمند وابستگي سالمي هستند كه رشد آنها را در بهبودي توانا سازد. برداشت AA از تسليم و عدم وابستگي كه به معني پذيرش كنترل و دوري از صرف هزينهها براي به دست آوردن مجدد آن است، براساس جداشدن و استقلال ميباشد. ميل ارادي فرد به وابستگي مثبت و ترك اعتياد به مواد ميانجامد. افرادي كه به كنترل "خود " و "قدرت-خود " باور دارند اغلب به اعتياد فعال روي ميآورند اما بازداري از مصرف را در درون خود جستجو ميكنند و از نيروي اراده در حفظ اين ترك مصرف كمك ميگيرند. كساني كه عدم كنترل دايمي را ميپذيرند اغلب دلبستگي عاطفي جديد را به AA دارند و به قدرت برتري بعنوان جايگزين يا وابستگي سالم باور دارند.
هم مردان و هم زنان نياز به كمك ديگران دارند، آنها با كمك گرفتن از بيرون از خود از وابستگي آسيبشناسانه اعتياد جدا ميشوند و به وابستگي سالم براي بهبودي يافتن از اعتياد ميپيوندند. AA و Al- Anon چيزهايي هستند كه بصورت نگهدارنده معاشرتي بوسيله مردان و زنان براي ايجاد تجربه عاطفي عميق عدم كنترل استفاده ميشوند.
اين ديدگاه برداشت رويكرد جنسيتي از رشد معاشرتي زنان را، كه معتقد است زنان اين تجربه را ندارندكه از وابستگي بعنوان رشد طبيعي خودشان جدا شوند، دچار مشكل كرده است. اخيراً تجربة ايدهآل وابستگي سالم و هويت بخشي رواج يافته است. اما در مدل رشد هم مردان و هم زنان هر دو داراي وابستگي آسيبشناسانه هستند- دلبستگي يا ارتباطي كه بايد از آن بطور شناختي و رفتاري و مؤثر جدا شوند. هردو جنس نيازمند ارتباط هستند، وابستگي جايگزين، جنبه ضروري رشد سالم در بهبودي است. اهميت وابستگي سالم فرد براي جايگزين شدن اعتياد ناسالم، بجاي مشكل "جدايي "نهايي، ضروري است. اين مدل دستهبنديهايي را مورد چالش قرار ميدهد كه تفكر جنسيتي بيشتري دارند. جدايي و ارتباط براي بهبود در هردو جنس ضروري هستند.
چارچوب رشد به بررسي اين موضوع ميپردازد كه چگونه افراد اين تعارضها را در مورد وابستگي و كنترل از طريق مراحل بهبودي تجربه كنند.
چهار مرحله اعتياد و بهبود
در دهة 1970، براون( 1977, 1985, 1995 ) با هشتاد عضو انجمن الكليهاي گمنام(مشتمل بر چهل زن و چهل مرد) كاركرد، تا روند بهبود الكليسم را با پرسيدن اين سؤال كه چه اتفاقي ميافتد وقتي فردي اعتياد را كنار ميگذارد، بررسي نمايد. مدل رشد كه مراحل اعتياد مثبت و بهبودي را تعريف ميكند، نتيجه اين تحقيق است. اين مدل، مدلي از تغيير است كه براساس تجارب افرادي كه خود را الكلي ميشمارند و به AA وابسته هستند شكل گرفته است، همچنين مدل تغيير براي افرادي است كه خود را "معتاد " با انواع ديگر اعتياد تعريف ميكنند و كسانيكه بدنبال كمك در AA ، AI-Anon ، گروههاي دوازده مرحلهاي مختص اعتياد و برنامههاي درماني تخصصي و غير تخصصي هستند.
چهار مرحله مدل رشد- نوشيدن الكل، انتقال، بهبود زود هنگام و بهبود مستمر است و براي افرادي بكار ميروند كه الكلي يا معتاد باشند و به عدم كنترل باور ندارند و براي بهبود به كمك ديگران نيز نياز ندارند.
مرحله اول: نوشيدن مشروبات الكلي
الكليسم همراه با تغييرات ناگهاني يا اندك در رفتار نوشيدن و فكر كردن است. در نمود رفتاري آن، فرد نيازمند نوشيدن بيشتر و بيشتر است و همزمان با آن مشكلي ندارد.
با بيشتر شدن نوشيدن فرد رفتار، درك و توضيح واقعيت توسط وي با باور به داشتن كنترل بر نوشيدنش هدايت ميشود. او بايد دو تصور اصلي را در نظر داشته باشد: (1) من يك الكلي نيستم، (2) ميتوانم نوشيدنم را كنترل كنم. شواهد ضد اين مسأله بايد انكار توجيه و يا به گونهاي ديگر بيان شود. باور اشتباه به داشتن قدرت بر كنترل نوشيدن بعنوان سيستم باوري سازمان دهنده در مورد خود، ديگران و جهان بكار ميرود.
با پيشرفت الكليسم، زن بصورت مداوم تحت تأثير نياز به انكار واقعيت عمل نوشيدنش قرار ميگيرد و آن رفتار را همزمان حفظ ميكند. نياز به الكل و انكار اين نياز، اصل سازماندهنده مركزي در زندگي وي ميشود. هسته اين منطق اشتباه، و سيستم انكار بر اين قضيه استوار است كه " من زياد نمينوشم. من كنترل خود را از دست ندادهام و لازم است اين مقدار بنوشم چونكه... " دليل نوشيدن، البته، چيز ديگري است كه بعنوان مشكل "واقعي " جلوه ميكند. " من الكل نياز دارم تا بتوانم بچهها را تحمل كنم "و " اخلاقم را متعادل كنم“، " از همسرم عصباني نشوم " ، " با مردان براي قدرت و پرستيژ رقابت كنم " ، " بتوانم بخوابم " و "افسردگيام را درمان كنم " . اگرچه همة اين موارد ميتوانند صحت داشته باشند، اما اينها بعنوان افكار عقلاني در بافتي كه زن خود را معتاد تعريف ميكند براي تداوم نوشيدن ارايه ميشوند. الكل براي زني كه از الكلي بودنش دفاع ميكند قابل توجيه است. براي درمانگر و مشتريش كار دشواري است كه همزمان تعداد زيادي از موضوعاتي را كه مشتري با آن روبروست و همچنين مسئوليت حمله مجدد نوشيدن را قبول كنند.
مرحله دوم: انتقال
مرحله انتقال نهايت نوشيدن است. اين مرحله منطق، توجيه عقلي و علايم رفتاري را شامل ميشود. ضررها و مشكلات نوشيدن از فوايد آن بيشتر ميشود. زن شروع به زير سوال بردن منطق استفادهاش ميكند و با شواهدي روبرو ميشود كه برايش انكار ناپذير است. شروع اين انكار كه كار درماني از آنجا شروع ميشود و نقطه مركزي است مصرف كننده را به برههاي ميكشد كه "تسليم " يا "آخر خط " ناميده ميشود.
انتقال، حركت به مرحله "تسليم " و احساس فلاكت كردن است كه اگر موفق شود زن ميتواند از اعتياد فعال به ترك آن هدايت شود. تغير يكساني نيز ممكن است در هويت مركزي وي اتفاق بيافتد.زن اكنون به اين عقايد ميرسدكه(1):من الكلي هستم، (2): نميتوانم نوشيدنم راكنترلكنم.
روند انتقال مشكل، دردناك و ترسناك است. حركت در ابتدا گامي به عقب و گامي به جلو است گاهي نوشيدن و گاهي ترك(قبول نداشتن كنترل بر نوشيدن است).
در مرحله انتقال،زن الكلي در تله ميافتد از يك طرف نياز به الكل دارد و از طرف ديگر ميخواهد آن نياز را توجيه كند. او همچنين شروع به تجربه عواقب مرتبط با نوشيدن يا انكار نوشيدن مينمايد.
تسليم نقطهاي است كه در آن تنش فرو ميريزد و واقعيت برنده ميشود. تسليم قبول واقعيت در سطح خود آگاه (Tibut, 1953, 1949 ) و رها كردن عقيده به قدرت خود، براي كنترل آن و واقعيت عدم كنترل است، يعني نداشتن قدرت براي ترك الكل. افراد به اين تفكر همگاني ميرسند كه براي ترك الكل تقاضاي كمك نمايند. اين عقيده براي درمان نقش اساسي دارد و همچنين براي تداوم دوره بهبودي لازم است.
باتسون ( 1971 ) به اين نكته پي برد كه عقيده به نيروي برتر، كه ايده اصلي فلسفه AA است، باعث تسهيل شكسته شدن افسانه نيروي- خود است. فرد الكلي، شكست را ميپذيرد، و به دنبال تكيه بر نيروي خارجي است. در مرحله انتقال، اين قدرت خارج از خود، ممكن است يك مشاوره عضو AA ، فرد گروه AA ، يك دوست و يا يك عضو خانواده باشد كه ميتواند واقعيت الكلي بودن را بپذيرد و براي ترك مواد، شخص را راهنمائي و حمايت كند. پس از مدتها اقتدار بيروني به قدرت برتر تبديل ميشود. ايمان و باور به قدرت برتر هسته اصلي روند تغيير شخص در AA است(Brown, 1993 ).
در اين تغيير، قبول شكست ضروري است و هدف از تلاشها براي حل كشمكش موجود در كنترل اعتياد، اهميت مييابد. دستيابي و قبول كمك از بيرون به فرد امكان ميدهد تا چارچوب تغيير رفتاري و شناختي را مورد استفاده قرار دهد كه منادي آغاز روند بهبودي فعال است.
همانطوركه قبلاً اشاره شد، تأكيد زنان بر نزاعي رقابتي برعليه مردان براي كسب قدرت اجتماعي، اقتصادي و سياسي ميتواند با برونگرايي قدرت شخصي تداخل پيدا كند. زنان ممكن است اين عقيده را كه كمك لازم ندارند را حفظ كنند و به دنبال كسب اتكا به نفس باشند كه با قدرت خود مساوي انگاشته ميشود. ديدگاه رشد وابستگي را براي همه لازم ميداند و آن را منبع سالم حمايتي براي فرد ميانگارد.
مرحله سوم: مراحل اوليه بهبودي
مراحل اوليه بهبودي با كاهش چشمگير در سائقههايي همراه است كه واكنشهاي رفتاري سريع را عرضه ميكنند. عقايد و اعمال جديد در مورد ترك اعتياد شناخته شده هستند اگرچه قطعي نيستيد. و اين كارها بصورت مرتب اعمال ميشوند. فرد الكلي اكنون ميآموزد قبل از پاسخ سريع به سائقههاي نوشيدن تأمل و فكر كند. اين تأمل با شناخت اعتياد همراه است كه يكي از نكات اساسي در بهبودي است. مشاوران آنها را ترغيب ميكنند كه به خاطر بسپارند هم الكلي هستند و هم نميتوانند نوشيدن الكل را كنترل كنند. اين يادآوريها براي مقابله با بازگشت عقيده اشتباه توانايي كنترل ميباشند، اين ايده كه شايد يكبار نوشيدن نميتواند صدمه بزند. در مرحله بهبود همه كارها برروي كنترل متمركز است.
البته، اينگونه نيز نيست نداشتن كنترل يك اصل سازماندهي دايمي براي رشد خود در مرحله بهبود است. وقتي كه رفتار و شناخت جديد يك زن تثبيت ميشود او ميتواند بريادگيري شديد دوران اوليه بهبودي تكيه كند كه اين شامل ساختن داستاني از يافتهها و عبارات عاطفي و گنجاندن آنها در داستان است.
بهبودي اوليه شامل گسترشي در آگاهي و احساسات يك زن هم در مورد گذشته و هم زمان حال اوست و احساسي همانند عدم كنترل دارد. وقتي اين رشد در عواطف و آگاهي از كنترل خارج ميشود، ميتواند حس اعتماد او را تهديد كند و نياز براي دفاع را در او بوجود آورد. اين ميتواند حس نوين او را در مورد امنيت مورد تهديد قرار دهد و نياز وي را به دفاع برانگيزد. در كوشش براي كاهش نگرانياش، او نميپذيرد كه بر نوشيدنش كنترل ندارد- ممكن است ديگران او را وادارند بپذيرد كه بر نوشيدنش كنترل دارد. نداشتن عدم كنترل بر نوشيدن نكات منفي بهمراه دارد و براي همين او ميكوشد تا دوباره قدرت كسب كند و از ارادهاش بهره گيرد. چنين دستوراتي ميتوانند يك زن را به باور مجدد به كنترل سوق دهد كه اين باعث از رده خارج شدن فرآيند رشد ميشود و شايد به بازگشت منجر شود.
مرحله چهارم: بهبود مستمر
بهبود مستمر را به ثبات تغييرات ناگهاني در رفتار و تفكر و تأثيري كه مشخصه مراحل اوليه است تعريف ميكنند. زنان در بهبود مستمر تمركز و رفتاري محسوس دارند كه معمولاً از طريق برنامه جلسات AA وتماس دايم با دوستان AA است. در اين مرحله، آنها به كشف عميقتر خود دست پيدا ميكنند كه از طريق ساختار 12 مرحلهاي و اغلب از طريق روند رواندرماني نيز صورت ميگيرد. بسياري از زنان بهبودي مستمر را رشدي معنوي ميدانند كه با ايمان به وجود قدرت برتر از خود به آن دست يافتهاند.
زنان ممكن است با موضوعات دردناكي از گذشته مانند بزرگ شدن با والدين معتاد، مورد سوء استفاده واقع شدن، ناديده گرفته شدن و همه انواع آسيبهاي ديگر مواجهه باشند و يا در حال حاضر با روابط بسته بين شخصي دشواري رودرو باشند. در اين موقع، بسياري از زنان در برنامههاي بهبود دوازده مرحلهاي با فرد، گروه، زوج يا خانواده درماني(يا تركيبي از اينها) ادغام ميشوند تا به بهبودي مستمر و عميق دست يابند. ولي هنوز كمك گرفتن از ديگران مشكل است.
بسياري از زنان اگر با مشكلاتي در حال بهبودي مواجه شوند فكر ميكنند كه در حال انجام كار اشتباهي هستند در حقيقت، عكس اين موضوع (Brown, 1999 ) يعني ثبات يافتن در ترك كه اغلب در ابتداي بهبودي آغاز ميشود، آنها را از موضوعات دردناك و مشكل ديگر دور ميكند. اما شروع اضطراب، افسردگي و كشمكشها بين افراد بعنوان شاخص رشد، باعث ايجاد مشكل ميشود. هنگامي مشكل بيشتر ميشود كه زن احساس كند در بهبود موفق نيست به اين دليل كه از او انتظار ميرفته است كه مشكلاتش را حل كرده باشد. حتي در اين نقطه، نگرشي كه او را براي بيان اراده و قدرتش بكار ميگيرد ميتواند ندانسته و سهواً باعث مداخله و عقب نگهداشتن وي شود. تناقض بزرگ بهبودي كه همان پذيرش مسئوليت عدم كنترل زن است، بصورت شجاعانهاي باعث رشد خود ميشود و باعث احساس نه تنها درد اعتياد ميشود بلكه چيزهاي ديگر را نيز دربرميگيرد.
چارچوب رشد
الگوي رشد راه تفكر متفاوتي را نسبت به مدلهاي سلامت رواني ارايه ميكند كه به دليل تمركز آن بر رشد طبيعي به جاي رفتار درماني است. مدل رشد همچنين به تكوين خود با اين شناخت كه زنان در زمانهاي مختلف، نيازهاي مختلف دارند و اينكه نيازمند درمان و بهبود طولاني مدت هستند تأكيد دارد- چنين نگرشي تضاد صريحي را با تأكيد بر سلامتي روحي فعلي فرد براي معالجه كوتاه مدت وي به همراه دارد. يعني ديدگاهي بازتر، كه مسير طبيعي اعتياد و بهبودي را روشن ميسازد و مشخص ميكند كه چطور نقشها و فرضيههاي مشخص، يعني نوع اعتياد و سن زن، چرخه زندگي و قوميت بر او در مراحل مختلف تأثير ميگذارد. بعلاوه مدل رشد ديدگاه جامعي را از تفاوتهاي زنان با مردان ارايه ميكند كه اين باعث رهايي زنان از مشكلات مربوط به تعريف خودشان بعنوان كساني ميشود كه با مردان فرق دارند، در مدل رشد، مرد و زن برابرند. هيچگونه سلطه و يا سلطهپذيري وجود ندارد و بين جنسيتها امتيازات خاص براي هر يك و يا انكار آنها وجود ندارد. تمركز بر روابط زن با خودش و تجربه عميق عدم كنترل ميباشد.
مراحل و اعمال، روند معتاد شدن و روند بهبود، براي زن و مرد يكي است. تفاوتهاي زيادي، هرچند در معاني مرتبط با اين روندها و ديگر موضوعات و تعارضاتي كه مردم با آن روبرو هستند وجود دارد كه بصورت زيادي بر تجربه آنها از اعتياد و بهبود تأثيرگذار است(Brown, 1977, 1985 ). معاني همراه با اعتياد و بهبودي در ميان زنان مختلف هستند، مداخلات، انتخابهاي درماني و وقتبري آنها نيز با هم مختلف هستند.
براي مثال، بسياري از زنان چندين نوع مشكل دارند كه از گذشته بصورت حل نشده باقي است مثل آزار جنسي، خشونت فيزيكي و سوء استفاده عاطفي. اگرچه زن معمولاً بايد با اين موضوعات درگير باشد ولي فرمولي براي مداخله و يا زمانبري خاصي وجود ندارد. زن ممكن است قادر به بهبودي نباشد مگر اينكه به گذشته او مراجعه شود درحاليكه ديگري اين كار را بعد از گذراندن مدت زمان بهبودي طولاني ممكن است انجام دهد. چالش موجود در درمان، چگونگي بيان تفاوت است. درمانگر اينكار را با گوش كردن به زن انجام ميدهد و فرمولي را بر مبناي تصور آنچه كه فكر ميكند درست است، تحميل نميكند. اگرچه از نظر عملي ممكن نيست كه درمان فردي را براي همه زنان در هرجا فراهم كنيم، داشتن اين عقيده كه جواب صحيح و راه منفردي براي ديدن چيزها وجود ندارد قابل قبول است. مداخلهها و تفسيرهاي اندكي وجود دارد كه براي همه زنان ميتواند صحت داشته باشد.
روند معتاد شدن
اعتياد را از ديدگاههاي مختلف ميتوان مشاهده كرد
1. بيماري با مشخصههاي جسمي، زيستي، عصبي و متابوليسمي
2. اختلال رفتاري
3. آشفتگي شناختي، منطق غلط و قضاياي نادرست
4. بيان و يا كنار آمدن با تعارضات و آسيبهاي داخلي و بين فردي
همه اين نكات صحت دارند و همه را ميتوان براي هرشخصي بكار گرفت.با اين همه عميقترين تجربه اعتياد پذيرش نداشتن كنترل است. روند معتاد شدن، بنابراين، شامل واقعيتهاي فيزيكي، رفتارها و تجربه شناختي- عاطفي از نداشتن كنترل و تغييرات شناختي و عاطفي براي آگاهي به واقعيت نداشتن كنترل بر مصرف مواد است. زنان و مردان سيستم اعتياد داخلي يكساني را دربر ميگيرند: وسواسي و اجباري بودن، لازم داشتن مواد يا رفتار بصورت بيشتر و بيشتر و همزمان، انكار و توجيه كردن نياز از اين موارد است. فرد زير سلطه اين نياز قرار ميگيرد و به انكار مشكلي ميپردازد كه با الكل دارد و اينكه چرا لازم است به آن رفتار ادامه دهد.
"شيرلي " روند اعتياد را همانگونه كه قبلاً شرح داده شد اينگونه بيان ميكند: "من الكل را دوست داشتم. من مزهاش را دوست داشتم و از حالتي كه به من ميداد خشنود بودم. نميخواستم با وجود آن مشكلي داشته باشم. بنابراين بيشتر مينوشيدم و راجع به اين بيشتر فكر ميكردم. من ترسيده بودم. به خودم و ديگران ميگفتم كه تحت فشار رواني زيادي قرار دارم و نوشيدن به من كمك ميكند با آن كنار بيايم. من ميتوانستم سختتر و طولانيتر كار كنم، از بچهها مواظبت كنم و هيچگاه شكايت نكنم- تا جايي كه اين را ميدانستم بايد بنوشم. نوشيدن چيزي تحميلي برايم نبود بلكه انتخابي بود كه به آساني نميتوانستم آنرا كنار بگذارم.نوشيدن برايم يك ضرورتبود. "
اعتياد يك تجربه دردناك، ضعف روزافزون، از كم به زياد و از موقت به دايمي است. نداشتن كنترل اولين تجربه بيياوري است كه شامل تهديد و نداشتن ظرفيت براي كار كردن است. تجربه از دست دادن كنترل شبيه ديگر حالتهاي آسيب است كه در آن سلامت و امنيت شخص مغلوب است و ميشود آن را به مرگ تشبيهكرد(Brown,1994 ). "شيرلي " اينگونه ادامهميدهد:
«در ابتدا از اينكه احساس عدم كنترل و يا در عالمي ديگري بودن ميكردم لذت ميبردم بعد وقتي ميفهميدم تمامي حرفها يا يك بعدازظهر كامل را از ياد بردهام و يا اينكه كار شرمناكي كردهام، احساس ترس ميكردم. بيشتر اوقات مست بودم. برايم نداشتن كنترل بسيار وحشتناك شده بود. احساس ميكردم كه دارد برايم اتفاقي ميافتد و از من كاري برنميآيد. با ادامه نوشيدن دچار مشكلاتي ميشدم. از هر قرصي استفاده ميكردم تا احساس كنترل خودم را پيدا كنم و براي به دست آوردن پول آنها بايد قمار ميكردم.»
در چارچوب رشد، اعتياد تعارض سيستمها تلقي ميشود. جنگ در درون خود- كه منجر به پيچيده شدن مداخلات ساده ميشود. زن معتاد به الكل، آگاهانه مايل به متوقف كردن آن و بصورت ناخودآگاه ادامه نوشيدن را لازم ميداند. همانطور كه گفته شد، فرد در مقابل خود و ديگران قرار ميگيرد. باداشتن اين عقيده كه "من الكلي نيستم؛ من ميتوانم نوشيدنم را كنترل كنم؛ درحاليكه در حقيقت كنترلي بر آن ندارد، زن دچار كشمكشي خرد كننده و قطبي شدن در درون خود ميشود. چنين كشمكشي در اعتيادهاي ديگر هم وجود دارد: جنگ براي كنترل در برابر واقعيت نداشتن كنترل بر مصرف مواد.
در مدل رشد، هم مرد و هم زن هردو با نداشتن كنترل بر اعتياد خود باعث قرباني شدن خود ميشوند و اعتياد منجر به انطباق مزمن با آسيب ميشود.
اين نوع سيستم در آخر قرار دارد. اين سيستم از نظر منطقي عقب مانده و ضد شواهدي است. فرد در جدلي داخلي كه قطبي شده است درگير ميشود: يك برنده و يك بازنده وجود دارد. برنده شدن جنگ براي او ادامه نوشيدن و همچنين دفاعهايي است كه براي انكار عدم كنترل است. باخت، شناخت عدم كنترل است، قبول شكست. در اين سيستم، بصورت متناقضي، برنده شدن به معني تداوم آسيب است، ايمان به قدرت خود و توانايي كنترل نوشيدن است. حتي اهميتي ندارد كه اين نوع " برنده شدن " به معني كشتن اوست. زن در واكنش به تهديد دانستن عدم كنترل به محكم ساختن دفاع خود ميپردازد.
سيستم قطبي شده براساس دو مقولگي سلطهگري- سلطهپذيري، مهاجم- قرباني است. در اين سيستم، فرد در ارتباط با خود يا ديگران- فرد الكلي يا معتاد- چه مرد چه زن، غالب است. ديگران در اين سيستم نسبت به تسلط الكليها و قوانين سيستم آسيب سلطهپذير هستند. تمامي اعضاي اين سيستم، استقلال خود را قرباني بقاي اصول مسلط اعتياد ميكنند: يعني هم براي انكار هر مشكلي كه با كنترل همراه است و هم براي توضيح اينكه چرا رفتار شيوهايي ضروري است كه اجازه دهد، مصرف و واقعيت عدم كنترل ادامه يابد. درون اين ساختار سلطهگرانة دو مقولهاي خود، و خود و ديگران، افراد تعاريف و معاني و همچنين، نقشها، قوانين، مرزها و سلسله مراتب سيستماتيك را براساس آسيب، ناشي از اين ديدگاه سلطه تثبيت و تغيير ميدهند. اين عناصر نظام يافته نه ساكن و ايستا است و نه ضرورتاً توسط جنسيت تعريف ميشود. سلطه بعنوان نيازي براي كنترل فرد بر خودش آغاز ميشود مثلاً "من بر نوشيدن خود كنترل دارم " - و معمولاً به كنترل نظرات ديگران و روابط بين اشخاص گسترش مييابد.
تحقيقات اخير(Brown and lewis, 1995, liotta 2000 ) در مورد زوجهاي معتاد و خانوادههاي معتاد اين مطلب را تصديق ميكند كه مرد يا زن الكلي در سازماندهي سيستم، مسلط است. فرد معتاد، چه مرد و چه زن، ممكن است آشكارا از كنترل خارج شوند، تركيبي كه مردم را در اين سيستم به پايينترين سطح سلامت و كاركرد ميكشاند. هركسي توسط آسيب اعتياد شكل ميپذيرد و به آن تسليم ميشود. در بهبود، اين الگو با تفاوتهاي بيشتر بين افراد الكلي و غيرالكلي و نسبت به بين مرد و زن ادامه مييابد. تسلط بر اعتياد سيستم را بيشتر از جنسيت سازمان ميدهد.
كليد اصلي پويايي سيستم الكلي- فرد در ارتباط با خود و ديگران كشمكش براي كنترل خود ارادي و توانايي انكار و مقابله با عدم كنترل است. مردان و زنان در ارتباط با قدرت خود و الكل يكسان هستند. هردو براي عقيدهشان به كنترل و رد واقعيت عدم كنترل در حال جنگند.
ماريا، خريدار اجباري مواد و همسرش، معتاد به مواد الكلي هستند آنها، طرز رويارويي خود را اينگونه بيان مي كنند:
ماريا: اصلاً هم من بدون كنترل نبودم و برخودم تسلط داشتم. تو از كنترل خارج شده بودي با آن ماريجوانا و مشروب. مشكل ما همون بود. قرار نبود اين چيزها دوروبر منو بگيره.
جوان: آره، منرو خودم تسلط نداشتم اما ميدونستم كه تو باعث اون شده بودي. همه اين پولو خرج ميكردي، هميشه و هر روز و شب ميخوردي. اين از كنترل خارج شدن نيست؟
"ماريا و جوان " كشمكش تدافعي و خشمگينانه را در اين ارتباط به تصوير ميكشند كه قبلاً ديدي رقابتي و معكوس بود: كداميك از زن و مرد ميگويد چه كسي از كنترل خارج است؟ در اين "جنگ " هردو تقصير را گردن هم مياندازند. اين جنگ براي كنترل ديدگاه اينكه چه كسي برنده و چه كسي بازنده است و چه كسي تقصيركار است براي هركدام از طرفين اين را مشكل به وجود مي آورد كه مسئوليت شخصي آن را بپذيرند و توجه را از نزاع شديد بين طرفين به تمركز برخود برگردانند. اين ساختار دو مقولهاي ميتواند براي ديگر روابط نيز وجود داشته باشند، مانند همجنس بازان زن، دوستيها، روابط كاري و هر روابط دوجانبه ي سيستمي كه در اين ساختار رقابتي و قرينه باشد. (ماريا و جوان هردو نتايج سيستمي تخريب كننده اعتياد و عواقب كارشان را تجربه كردهاند. اكنون، هردو معتاد هستند).
قبول عدم كنترل، نشانه پايان كشمكش دوگانه در خود و بر ضد ديگران است. عقيده به عدم كنترل، پايه روند روبه پيشرفت شخص در بهبود است. اين روند براي مردان و زنان يكسان است. بهبودي با جداشدن از ماده مورد اعتياد و انتقال وابستگي به شيء جديد آغاز ميشود مثلاً AL-Anon, AA ، كتابها، جلسات، يك درمانگر، درمان يا بهبودي جمعي يعني چيزي كه بيانگر وابستگي سالمتر و جديد است.
معني معتاد شدن
در تحقيقي كه در دهة 1970 انجام شد (Brown, 1977 )، مردان و زنان كه به جامعه الكليها متعلق بودند خود را بعنوان الكليهايي ميشناساندند كه بر نوشيدن خود كنترل ندارند. آنچه كه به معني عدم كنترل است، اين است كه چطور و چرا آنها كنترل خود را از دست دادند و اينكه الكلي بودن، براي مردان و زنان متفاوت است چه معنايي دارد؟ فهم تفاوتها براي درمان زنان بصورت فردي مهم است.
مردان تجربه عدم كنترل را بعنوان مقولهاي مردانه تجربه ميكنند، يعني عدم موفقيت رقابتي در ارتباط با ديگر مردان كه بدون داشتن كنترل به مصرف الكل ادامه ميدهند. بازندهها و برندههايي وجود دارند كه در آن برندههاي مرد داراي كنترل هستند.
زنان تنوع زيادي را در ارتباط با معاني عدم كنترل دارا هستند در زنان، در ارتباط با مردان اين شكست همانند مردان رقابتي است. در اين مورد زنان در كشمكشي براي به دست آوردن قدرت در برابر مردان هستند و فقط براي اينكه ثابت كنند كه آنها برندههاي قدرتمندي درست مثل مردان هستند. اين چارچوبي قوي است كه اكنون و بعد به دنبال كسب قدرت در ارتباط با ديگراني است كه موفق ديده ميشوند. زنان همچنين اين مبارزه براي كسب قدرت را در برابر از ميان رفتن كنترل در درون خود جستجو ميكنند. كنترل در برابر مصرف الكل، مصرف مواد مخدر ديگر، خوردن، پول خرج كردن و قمار است. زني اين جنگ داخلي را اينگونه مورد تأكيد قرا رميدهد: "من ميخواستم برنده شوم، شما نميتوانيد با مصرف الكل خود مشكل داشته باشيد و در عين حال نفر اول شويد " .
گروه بزرگتري از زنان " الكلي بودن " را شكست در روابطشان با مردان قلمداد ميكنند بخصوص با همسرانشان. اين زنان خود را در كسب "قدرت خود " ناتوان نميديدند اما در عملكردشان بعنوان همسر و مادر خود را ضعيف ميديدند، ديدي كه اهميت نظريه معاشرتي رشد زن را تضعيف مينمايد. بعضي از زنان حس شكست رقابتي را تجربه ميكنند، رقابت با زناني كه بعنوان همسران و مادران موفق انگاشته ميشوند و يا حداقل در نقشهاي سنتي و قابل قبول هستند. " شاريفا " ميگويد "من هميشه بعنوان يك همسر و يك مادر احساس نارضايتي از خودم داشتم وقتي كه به دوستانم نگاه ميكردم و يا در تلويزيون يك مادر خوب را ميديدم، از اينكه يك همسر و يك مادر بودم عصباني بودم " . اين زن درك خود را نسبت به تعارضات داخلي اينگونه بازگو ميكند كه قسمت مهمي از بهبود اعتياد است، بخصوص در ارتباط با معاني كه همراه با از دست دادن كنترل است. تعارض ناشي از داشتن احساسات، خواستهها يا انگيزههايي است كه احتمالاً با عقايد عميق شخص در تضاد هستند. جني اينگونه ميگويد كه: "من دختر بامزهاي بودم، يك دانشآموز خوب و عضو گروه كركليسا. در ذهنم چيز ديگري احتياج نداشتم. اصلاً از من انتظار نميرفت معتاد شوم. خوب، من با اختلال غذاييام در تعارض بودم و عاشق نوشيدن مشروبات الكلي بودم و وقتي نتوانستم مصرف الكلم را كنترل كنم، احساس شكست ميكردم.
همه انواع تعارضهاي داخلي بين افراد ميتواند با درمان و بهبود تداخل پيدا نمايد و اين در صورتي است كه زن اين تعارضات را تشخيص ندهد و مسئوليت آنها را نپذيرد. " شاريفا " در مورد مادر بودن دچار تعارض بود. او ميافزايد كه الكل و حشيش به او كمك ميكرد كه بر احساس ناكافي بودن و عصبانيت خود غلبه كند اگرچه او اغلب براي استفادهاش از مواد دچار تعارض بود. "در ابتدا، الكل و حشيش من را شنگول و نيم مست ميكرد. بعد از مدتي مصرف احساس گناه ميكردم. البته دارم زياده از حد آنها را مصرف ميكنم. درنهايت تعارضي را كه در وجودم بود تشخيص دادم. اما چيزي تغيير پيدا نكرد تا اينكه مسئوليت آنرا قبول كردم. بايد براي مشكلم كاري ميكردم. هيچكس نميتوانست اينكار را براي من انجام دهد.
زنان ميتوانند تعارض را قبول و درك كنند اما داشتن نظر متعارض و سياه و سپيد به اين امر امكانپذير نيست. موقعيت جنسيتي دوگانه جاي كمي را براي احساسات "خاكستري " و دوسوگرايانه، آگاهانه و ناآگاهانه ميگذارد كه قسمتي از رشد سالم هستند. چارچوب مغاير آن اهميت كمي براي تفاوت ميان زنان و يا تعارضهايي قائل است كه ميتوانند هم شخصي و هم بين شخصي باشند و به احساس گناه، سرزنش خود، خشم از خود و ديگر چيزها منجر شود. طبيعت باخت و برد در ديد سياسي اكثريت- اقليت، سلطهگر و سلطهپذير ضرورت جبهه " متحد " زنان را تقويت كرده و موضع مخالف برونگرا را تقويت ميكند.
اين ديد سياسي براي زنان قبول تعارض، انگيزهها و احساسات متناقض و هرچيزي كه كاملاً منفي است را مشكل ميسازد و اين بدليل تجربه كردن دوسوگرايي و مشكلاتي است كه بصورت اتوماتيك متضمن شكست است. اين ميتواند به تأكيد دفاعي بر مثبت انديشي در مورد زنان منجر شود- براي مثال، به انگيزه و توجه و مراقبتهاي طبيعي آنها ميتوان اشاره كرد. در اين بافت براي زنان جايي وجود ندارد كه قبول كند و بپذيرد كه بچه ميخواهد و همزمان بچه نميخواهد و ممكن است برايش مشكلي پيش آيد هنگامي كه در مورد روابط نزديك آنها احساسات مختلفي وجود داشته باشد. "تولا " ميگويد كه او با كاركنان درماني در مورد تمايلش براي "ارتباط " مبارزه كرده است. او گفت كه آنها از او خواستهاند با زنان ديگر گرم بگيرد و به آنها نزديك شود. من قبلاً با ديگران ارتباط خوبي نداشتم و به تنهايي عادت كرده بودم و در را برروي ديگران بسته بودم. به هر صورت ديگر نميتوانستم آن را انجامدهم. اكنون من قرار است نزديك شوم؟
در اين بافت سياسي متناقض ديدن زناني كه مشغول خود خرابكاري هستند سخت است. اين تمايل وجود دارد كه باور كنيم كه زنان بهترينها را براي خود ميخواهند و همچنين براي زنان ديگر و برحسب آن كار ميكنند تا بدان دست يابند. اما تعريف "بهترين " براي زن پر از تعارض و پر از مناقشات فرهنگي است. در سطح آشكار زندگي واقعي و روابط واقعي، زنان در حال كشمكش با نيازها و انگيزههاي بسياري هستند كه آنها نميتوانند بصورت خودآگاه درآورند و يا آنرا حل كنند بدون يك اجتماع درماني و فرهنگي كه واقعيت و طبيعي بودن تعارض را بفهمد.
براي مثال، "تينا " زني با چندين بچه خردسال، به استفاده و فروش مواد مخدر مشغول بود اگرچه ميدانست كه اين به معني بازگشت اتوماتيك به زندان است. او از اين رنج ميبرد كه بچهها از اين آسيب ميديدند و او در پايان آنها را از دست خواهد داد. متخصصين درماني احساس اطمينان ميكردند كه فقدان تهديدآور كودكانش انگيزه قوي براي او خواهد بود. تينا وقتي نتوانست مصرفش را متوقف كند مورد ناراحتي و عصبانيت آن ها قرار گرفت او در مورد رفتارش احساس گناه زيادي كرد بعد از سالها دور ماندن از الكل او به ديدي دست يافت كه قبلاً به آن فكر نكرده بود. اينكه دخترش مادري الكلي داشته باشد كه هميشه پشت ميلههاي زندان باشد. او از اين ميترسيد كه نكند او از بچههايش سوء استفاده كند. رفتن به زندان ناخودآگاهي بود كه او بدليل نبود مادر به دست آورده بود و همچنين تلاش او براي حمايت از كودكانش بود.
در تحقيقي كه به تعريف مدل رشد پرداخته است، زناني كه در مرحلة بهبود به سر ميبرند به چندين دليل دوباره به مصرف الكل روي ميآورند. معاني كه آنها براي مصرف الكل و الكلي بودن درسر داشتند مختلف بود و اغلب پر از دوسويهگرايي بود. براي بيشتر زنان در اين تحقيق، مصرف الكل هدفمند و مثبت بود. براي مصرف الكل هدف و منظوري وجود داشت: راهي بود براي كنار آمدن با اوضاع و الكل هم وفق دهنده بود. مشكلي وجود داشت كه با مصرف الكل حل ميشد.
در همة موارد، مصرف الكل به زنان اين تصور را القاء ميكرد كه آنها ميتوانند بعضي از جنبههاي مشكلزاي زندگي خود را حل كنند. براي مثال، هلن هيچوقت مصرف زياد الكل را دوست نداشت اما فكر ميكرد كه بعدازظهر جمعه را بعد از اين همه كار پرمشغله كه هم سرعت كار زياد بود و هم سروكارش با تكنولوژي پيشرفته بود بايد كاري بكند كه دلش براي بشكههاي آبجو تنگ نشود وقتي كه رفقا هم ميآمدند درست مثل المپيك بود- المپيك اينكه چه كسي از همه بيشترمينوشيد و سرعت بيشتري داشت و آدم هم نميخواست كه از اين رقابت كنار بكشدو مصرف الكل نگرانيهايم را برطرف ميكرد. "موريا "هم همچنين با مصرف الكل به حل مشكلات خودش ميپرداخت: "من الكل استفاده ميكردم و سپس بعد از آن چند قرص ميخوردم تا درد مزمني را كه داشتم برطرف كند. وقتي كه الكل مصرف ميكردم ميتوانستم اخلاقم را عوض كنم و از وضعيت بد زندگيام بيرون بيايم و نفسي بكشم.
بعضي زنان الكل مصرف ميكردند تا بتوانند مادران خوبي باشند و بعضيها هم به همين دليل آن را ترك نميكردند. هيلدي اينگونه توضيح ميدهد كه: " با اولين حاملگيام مصرف الكل را متوقف كردم تا بتوانم " مادر خوبي " باشم و وقتي بچهها هم داشتند بزرگ ميشدند ديگر راجع به آن فكر نكردم. در طول اين وقت از غذا بعنوان آرامش بخش استفاده ميكردم، سيگار ميكشيدم و يك كمي هم حشيش مصرف ميكردم. وقتي كه بچهها بزرگ شدند و از خانه رفتند دوباره به سراغ الكل برگشتم مانند اسبي كه دوباره به آغل برود دوباره مشغول شدم انگار كه هيچوقت آنرا كنار نگذاشته بودم.
به گفتة " تولا " الكل و آرامش بخشها به او " قدرت " اين را داده بود كه براي چهار بچه زير پنج سال مادر شايستهاي باشد: "از همان ابتدا مصرف الكل و قرصها من را از بدترين لحظاتم بيرون آورد و احساس موجي از آرامش به من دست داد " . بعد از سالها ميانهروي او ميگويد كه الكل به اوكمك كرده بود تا وضعيت روحياش را كنترل كند. هميشه از اين ميترسيد برسر بچههايش عصباني شود و ميدانست كه حتي ممكن بود آنها را هم كتك بزند. او از خودش واهمه داشت. دارو رابط بين بچهها و خلق و خويش بود. تول نميتوانست نتايج بسيار منفي اعتيادش را ببيند تا اينكه يكبار با سيگار به خواب رفت و خانه را به آتش كشيد.
تعداد اين مثالها بينهايت است. بعضي از زنان معتاد ميشوند تا اينكه احساس متفاوت بودن با ديگر زنان كنند، بعضيهابراي درمان اضطراب و افسردگي بعضيها براي سازگار شدن با اوضاع. پيدا كردن مقدار "مناسب " الكل و يا آمفيتامين هدف منحرفانه همه معتادين است. معتاد شدن معمولاً براي وفق پيدا كردن است و معمولاً مشكلات آگاهانه يا ناآگاهانهاي را حل ميكند و بعد خود نيز به مشكلي تبديل ميشود.
كليد اصلي آسيب شناسي، قرباني كردن خود سالم و رفتار سالم بخاطر اعتياد و سيستم اعتيادآور است. بهبود، عكس اين موضوع است و در اين جا آنرا مورد تأكيد قرار خواهيم داد. تمركز از آسيب شناسي اعتياد به ايجاد كشمكش براي به دست آوردن قدرت كنترل با قبول عدم كنترل تغيير پيداميكند كه اين به روشجديدي تبديل ميشودكه بر استقلال و رشد سالم تمركز مييابد.
"شاريفا " پايه بهبودش را در قبول مسئوليت شخصي خود ميداند: "عصباني بودم و كمر به از بين بردن خود بسته بودم. هيچ كمكي لازم نداشتم و هيچكس هم چنين پيشنهادي نكرد. داشتم سر خود كلاه ميگذاشتم. دنيا هم كه بدون من تفاوتي نميكرد و ميخواستم به آنها چيزي را نشان بدهم و اين بود كه خودم تنها بودم. وقت آن بود كه كنارش بگذارم. بخودم نگاهي كردم و ديدم كه هيچي عايدم نميشود اگر كاري نكنم و خودي نشان ندهم، و حالا اين منم- خودم را بايد نشان بدهم نه الكل مصرف ميكنم و نه مواد.
نتيجهگيري
زنان راه درازي را براي پذيرش "حقوق " خود توسط مردان طي كردهاند: حق اينكه آنها هم بعنوان معتاد شناخته شوند و هم اينكه حق درمان اعتيادشان را داشته باشند. حال اين ديد جديد پيچيدگيهايي را سبب ميشود كه خواستار درك اين تناقض است.
مدل رشد اعتياد و بهبودي به حل اين بلاتكليفي كمك ميكند و درك بيشتري از روند اعتياد را فراهم ميسازد. زنان در تجربه نداشتن كنترل بر مصرف مواد يكسان هستند. اما معاني و شرايط اعتياد آنها يكسان نيست. فهم تفاوتهاي بين زنان مهم است و درمان هر فرد مختص خود او است و بايد با ديدي طولاني مدت به آن نگاه كنيم.
Reference:
- Alcoholics Anonymous (1995). NewYork . Alcoholics Anonymous World Service.
- Alcoholisc Anonymous.(1999).1998 membership survey. New York: Alcoholiscs Anonymous World Service.
- Bateson,G.(1971). The Cybernetics of self: A thory of alcoholism. Psychiatry, 34 (1), 1-18.
- Bepko, C. (Ed.). (1991). Feminisc and addiction. Binghamton, NY: Haworth Press.
- Bloom,B.,& Covington,S.(1999,December 13-15).Gender– responsivity: An essential element in womens programming. Paper presented at the National Symposium on Women Offenders,Office of Jusice Programs.
- Brown,S.(1977).Defining a process of recovery ni alcoholism. Unpublished doctoral dissertation,California School of Professional Psychology, Berekeley.
- Brown, S. (1985). Tratine the alcoholic : A developmental model of recovery. New York : Wiley.
- Brown, S.(1993).Therapeutic process in Alcholics Anonymous. In B.McCrady & W.Miller(Ed.),Research on Alcolics Anonymous (pp.137-152).New Brunswich, NJ:Rutgers Center of Justrice Programs.
- Brown, S. (1994). Alcoholism and trauma: A theoretical Comarison and overview. Jouranl of Psychoative Drug, 26, 345-355.
- Brown,S.(Ed).(1995).Treating alcoholism.San Francisco:Jossey– Bass.
- Brown, s., & Lewise, V.(1999). The alcoholic family in recovery: A developmental model. New York: Guilford Press.
- Brown,S.,Lewise,V., & Liotra, A.(2000).The Family guide to recovery:A map for healthe grouth. Oakland,CA:NewHarbinger Press.
- Byington,D.(1991).Applying relational theory to addiction treatment.In S.L.A. Straussner & E..Zelvin (Eds).Gender and Addiction:Men and women in treatment (PP. 33-46).New York: Guliford Press.
- Ghodorow,N.(1978). The reproduction of mothering. Berkeley: University of California Press.
- Covington. S. & Surrey J.(1998). The relational model of womens psychological development: Implications for the criminal justice system. In R. Zaplin (Ed.), Female offender: Critical Perspectives AND effective interventions (PP.113-131). Gaitheresburg, MD: Aspen.
- Convington,S.,& Surrey,J.(1998).The relational theory of womens Psycholocical development: Implications for substance abuse. In S. Wilsnack & R. Wilsnasck (Eds), Gender and alcohol: Individual and socialperspectives(pp.335-351).Piscataway,NJ:RutgersUniversity Press.
- Gilligan,C.(1982).In a different voice: Psychological theory and womens development. Cambridge: Havard University Press.
- Herman,J.(1962).Trauma and recovery.NewYork: Harper Collins/ Basic Books
- Hirisch, J. (1962). Women and alcoholism. In W.C. Bier (Ed), Problems in addiction : Alcoholism and narcotics (pp. 108 - 115). New York : Fordham University Press.
- Jellinek, E.M. (1976).Towards a new psychology of women. Boston: Beacon Press.
- Miller.J.B.(1976)Towards a new psychology of women. Boston: Beacon Press.
- Robbins, C. (1989). Sex differences in psychosocial consequences of alcohol and drug abuse.
- Journal of Health and Social Behavior, 30,117-130.
- Straussner, S.L.A. (1997). Gender and substance abuse. In S.L.A. Straussner & E. Zelvin (Eds.), Gender and addictions: Men and women in treatment (pp, 5-27). Northvale, NY: Aronson.
- Straussner, S.L.A. & Zelvin, E. (Eds.) (1997). Gender and addiction: Men and women in treatment. New York: Guilford Press.
- Tiebout, H. (1953).Surender vs. Compliance in therapy with special reference fo alcoholism Journal of studies on Alcohol,51,148-155.
- Van Den Bergh, N. (Ed.). (1991) Feminist perspectives on addiction. New York: Springer
- Wilsnack,S.,& Wilsnack, R. (Eds) (1998). Gender and alcohol: Individual and social perspectiues Piscatway, NJ: Rutgers University Press.
با همكاري سوده حجتي